♥`*•.¸¸.•*´`*•.¸بــِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم¸.•*´`*•.¸¸.•*´♥ 


 نیایش حضرت زکریا (ع) برای درخواست فرزند صالح از خداوند" سوره آل عمران "  :

 

♥`*•.¸ رَبِّ هَب لِي مِن لَدُنکَ ذُریَّةً طَیِّبَةً اِنَّکَ سَمیعُ الدُّعاءِ ¸.•*´♥

 

♥ بار پروردگارا از پیشگاهت ذریه ی پاک به من عطا فرما؛ همانا تو شنونده ی دعایی ♥

                                      


امام  باقر (ع) فرموده اند : هرگاه فرزند خواستی بگو :  

 

اَللّهُمَّ ارزُقنا وَ لَدا وَ اجعَلهُ تَقيّا زَكيّا لَيسَ فى خَلقِهِ زيادَةٌ وَ لا نُقصانٌ وَ اجعَل عاقِبَتَهُ إلى خَير 

 

♥ خـــداونــــدا..! به مــا فــــــرزندى عــطا كـــن و او را پـــــرهــــيـــــزگـــــار و پــاک قـــرار ده

 

كه در آفرينشـش كم و زيادى نباشد و ســرانجامـش را نــيكو گـردان

نوشته شده در سه شنبه 6 فروردين 1392ساعت 11:41 توسط ♥ مامانِ علی کوچولو ♥

سلام گل پسر مامان

فدات شم فرشته ی نازم دو ماهگیت مبارک!

امروز واکسن دو ماهگیت رو زدیم

عزیز دلم فدای گریه هات 

بهت استامینوفن دادم تا دردت اروم شه...

یکم تب داری مامان جونم، انشاله زود خوب شی

نوشته شده در پنجشنبه 11 دی 1393ساعت 19:31 توسط ♥ مامانِ علی کوچولو ♥ |

 

سلام گل پسرم تاج سرم....!

الهی قربونت برم عشق مامان که شدی همه ی وجودم

گل پسری امروز با مامانم و مادربزرگم رفتیم پیش متخصص و شما رو ختنه کردیم....

بمیرم چقدر گریه کردی...

من از اتاق رفتم بیرون اما صداتو میشنیدم و کلی گریه کردم...

شما امروز پنجاه و شش روزته...

الان خونه مامان جون هستیم و من با موبایلم این پست رو میذارم،

انشالله زود زود خوب بشی عزیز مامان...

پنحشنبه هم باید ببرمت واسه واکسن دو ماهگی...

میگن خیلی درد داره

از الان استرس دارم...

اصلا طاقت درد کشیدنتو ندارم....

خدایا خودت مواظب همه نی نی ها باش...


نوشته شده در يکشنبه 7 دی 1393ساعت 18:17 توسط ♥ مامانِ علی کوچولو ♥ |

 

 

سلام علی کوچولوی مامان...!!!

گل پسرم باورم نمیشه تویی که چهل و سه روزه توی  بغلمی

همون فسقلی هستی که نه ماه انتظار اومدنت رو کشیدم...!!

همونی که گاهی خوابتو میدیدم...!!

همونی که هرشب با رویای با تو بودن و در آغوش کشیدنت میخوابیدم...

 

عزیز مامان چقدر روزهای انتظار دیر میگذشت و 

چقدر روزهای شیرین با تو بودن زود میگذره...!!

هر روز بزرگتر و شیرین تر میشی و خوب میدونم بعدها دلم برای 

این روزها و سختی هاش تنگ میشه...!!

 

اره مامانی...این روزها شیرین هستن اما خیلی سخت...!!

تا پونزده روزگیت مامان جون و مادر جون خونمون بودن و خیلی کمک حالم بودن...

اما وقتی رفتن و یهو خونه خالی شد خیلی تنها شدیم...

شبی که مامانم اینا برگشتن شیراز خیلی گریه کردم....

اون شب برای اولین بار من و تو و بابایی سه تایی زیر یه سقف خوابیدیم....!!

 

رسیدگی به کارهای تو و کارهای خونه حسابی  وقتمو گرفته...

بی خوابی هم خیلی بهم فشار میاره...

آخه شکمت نفخ داره و خیلی بیقراری میکنی...

قطره اینفاکل و شربت گریپ میکسچر هم بهت میدم اما اروم نمیشی...

وقتایی که خوابی سر دوراهی میمونم که بخوابم و کمبود خوابمو جبران کنم

یا برم به کارای عقب مونده خونه برسم....!!!

 

البته تا میام کارامو سریع انجام بدم و بخوابم شما بیدار میشی

وقتایی که خوابی و میخوایم ناهار بخوریم هم بیدار میشی....

 

خوابت خیلی کوتاهه و شبها هر یک ساعت و نیم بیدار میشی و شیر میخوای

و روزها خیلی کم میخوابی و بیشتر خوابات ربع ساعته اس...

واسه همین در طول روز باید همیشه کنارت باشم

همون چند دقیقه ای که خوابی بس که خوابت سبکه جرات ندارم 

دست به چیزی بزنم که نکنه بیدار شی...

وقتی هم که بیداری حتما باید یکی پیشت باشه و باهات حرف بزنه و 

بازی کنه تا اروم باشی....

 

وقتایی که سرحالی و شارژی حسابی میخندی و دست و پا میزنی

و اغو اغو میگی الهی قربونت برم....

 

خوب فعلا حرف زدن کافیه؛چند تا عکس ازت میذارم و مابقی حرفا رو 

انشالله پست بعدی میزنم...

 

اینجا سی و شش روزته و بغل بابایی هستی و حسابی کیف میکنی

...

 

 

قربون اون شکل ماهت...اون روز خونه عمه ی بابایی دعوت بودیم...

خواب بودی و همین که سر سفره خواستم اولین قاشقو دهنم بذارم

بیدار شدی و کلی گریه کردی و عمه تو رو نگهداشت تا من غذامو بخورم

خوردم اما هیچی از طعم غذا نفهمیدم فقط میخواستم زودتر تموم شه

و بیام تو رو آروم کنم...

...

 

اون روز خونه عمه جونت دعوت بودیم و باز هم سر ناهار بیدار شدی

و اینبار مادر جونت تو رو نگهداشت تا من غذامو بخورم و خودش بنده خدا

بعدش تنها توی اشپز خونه ناهار خورد.

 

جوجه ی خوشمزه ی مامان....

...

 

قربونت برم مامانی...خوشششمزه ی من..

...

 

 

 

عزیز دلم بالاخره چهل روزه شدی....

...

 

 

 

...

....

 

 

این سه تای اخری هم جدید ترین عکساته ماله امروزه

گذاشتمت توی تاب برقیت و حسابی ذوق کردی عزیز دلم

عکستو برای بابایی فرستادم کلی قربون صدقه ات رفت

و گفت بذار بیام خونه میخورمش

منم گفتم تا تو بیای من خوردمش تموم شده رفته 

بس که خوشششششمزه ای جون ِ دلم..........بوس

 

 

نوشته شده در دوشنبه 24 آذر 1393ساعت 23:47 توسط ♥ مامانِ علی کوچولو ♥ |

سلام گل پسر مامان...!!!

الان توی خواب ِ نازی و من فرصت پیدا کردم بیام و چندتا عکس بذارم توی وبت...

امروز که سه سال و سه ماه و سه روز از زندگی من و باباییت میگذره

تو چهل و یک روزه که قدم رو چشم ما گذاشتی و خونمون رو روشن کردی...

 

این اولین عکس شما توی بیمارستانه گل پسرم:

 

                      

قربون شکل ماهت برم که وقتی دیدمت یاد ِ خوابی افتادم که چند روز قبل از

به دنیا اومدنت دیدم....کاملا شبیه ِ همون پسری بودی که توی خواب دیدم...

...

                            

اینجا هجده روزته و منتظریم فاطمه و زهرا و امیرحسین ,دوستات, بیان دیدنت..

....

 

               

نوزده روزته و روی تخت مامان و بابا خوابیدی اما خیلی زود بیدار شدی

....

 

                 

بیست و یک روزگی...اون روز خیلی ناز و با مزه شده بودی ماشالله 

....

 

                       

بیست و چهار روزگی...قربون اون دستات برم که وقتی مشت میکنی 

انگشت شستت از بین انگشتات میزنه بیرون!!خندونک

....

 

                          

بیست و پنج روزگی....شبی که خونه دایی علی دعوت بودیم به مناسبت تولد تو...

....

   

                         

 

بیست و شش روزته و خونه ی مادر جون مهمونی بودیم بازم به مناسبت تولد تو...

.....

.....

.....

فعلا همین چندتا عکس باشه تا سر فرصت بیام و عکسای بیشتری بذارم...

 

نوشته شده در شنبه 22 آذر 1393ساعت 21:16 توسط ♥ مامانِ علی کوچولو ♥ |

 

سلام و صد سلام به همه دوستای گلم...!!

بالاخره وقتم کمی ازاد شد تا بیام و بنویسم!

گل پسرم علی یازدهم ابان مصادف با شب تاسوعا به دنیا اومد!!

البته خودش قصد اومدن نداشت و با زور اونو اوردیمش بیرونخندونک

حالا خاطره زایمانم رو تعریف میکنم براتون:

...

...

 

روزهای اخر خیلی دیر میگذشتن و همگی چشم انتظار اومدن نی نی بودیم...

دکتر تاریخ زایمانم رو پنج ابان زده بود اما گفته بود احتمالش هست که زودتر به دنیا بیاد..

دو نفر از اشناهامون که یکی دوماه پیش نی نی شون بدنیا اومده بود

ده روز زودتر از تاریخی که دکتر براشون زده بود زایمان کرده بودن...

واسه همین منم یه ذهنیتی برام ایجاد شده بود که ممکنه ده روز یا یه هفته قبل از 

تاریخی که دکتر گفته زایمان میکنم....!!

و هرکسی که میپرسید کی زایمان میکنی میگفتم دکتر گفته پنج ابان

اما انشالله که زودتره!

از اونجایی که من شهرستان زندگی میکنم مامانم اینا دو هفته زودتر از اون تاریخ

از شیراز اومدن خونمون و یک ماه برای خواهرم که مدرسه میره

مرخصی گرفتن که به جاش اینجا بره مدرسه...

روزها پشت سر هم میگذشتن و خبری از درد نبود....!!!

همه منتظر بودن و زنگ میزدن و پیام میدادن که خبری نشد؟

و من واقعا کلافه بودم و خسته شده بودم از انتظار و روز شماری...

دوست داشتم قبل از محرم بدنیا بیاد و هر روز که میگذشت و به محرم نزدیکتر میشدیم

من کلافه تر میشدم

به دکترم گفتم میخوام سزارین بشم

اما از شانس ما سختگیری برای زایمان طبیعی شروع شد و 

چون من میتونستم طبیعی زایمان کنم دکترم اجازه سزارین نمیداد...

هرکاری که میگفتن انجام میدادم تا به شروع درد کمک کنه...

از پیاده روی گرفته تا خوردن داروهای عطاری که گرم باشه و درد رو شروع کنه...

سه بار رفتم برای معاینه که میگن درد رو زودتر شروع میکنه

اما باز خبری نبود...

دکترم گفت اگر تا پنج ابان زایمان نکردی برو سونو

رفتم و جوابشو که دید گفت چون وضعیت بچه خوبه

میتونی یک هفته دیگه هم صبر کنی...!!!

واااای!!!چی فکر میکردم چی شد...!!!

منی که فکر میکردم یکی دو هفته زودتر از پنجم زایمان میکنم

حالا باید یک هفته دیگه هم صبر میکردم....!!!

 

اگر دوست داشتید میتونید بقیه شو در ادامه مطلب بخونید...چشمک

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 17 آذر 1393ساعت 18:52 توسط ♥ مامانِ علی کوچولو ♥ |

              

                         

 

بفرمایید ادامه مطلب :

لطفا از پست های قبلی هم دیدن کنید

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان 1393ساعت 12:50 توسط ♥ مامانِ علی کوچولو ♥ |

 

بفرمایید ادامه مطلب:

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان 1393ساعت 23:35 توسط ♥ مامانِ علی کوچولو ♥ |

 

بفرمایید ادامه مطلب...

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان 1393ساعت 22:41 توسط ♥ مامانِ علی کوچولو ♥ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد